تبلیغات
كارگردان

رزمنده بودن، مسئولیتی سنگین

دوشنبه 5 اسفند 1392 05:41 ب.ظنویسنده : علی

 

وقتی با قطار به تبریز رسیدیم، راه آهن مملو از چشم های شاد و نگران و شاخه های گل و بوی اسپند و گلاب بود. اول از همه، خاله ام را دیدم. او هم مرا دید... انبوه جمعیت، رزمنده ها را در میان گرفته بود. چشمم هنوز دنبال علی تجلایی بود. همه رزمنده ها سوار اتوبوس هایی می شدند که به وادی رحمت می رفت. دلم می خواست بروم؛ اما دلم نیامد از راه نرسیده در بروم. تصمیم گرفته بودم چند مدتی که قرار است در خانه باشم، پسر خوب و درس خوانی شوم تا برای دوباره برگشتن دردسر کمتری داشته باشم.

فردای آن روز به مدرسه رفتم. مراسمی برای تجلیل از دانش آموزان رزمنده برپا شده بود و بچه ها در حیاط مدرسه جمع بودند. بعداز صحبت دو نفر از معلم ها، از من دعوت کردند که حرف بزنم. پشت بلندگو رفتم و چند کلمه ای حرف زدم. محمدباقر خان محمدی هم که مثل من در فتح المبین زخمی شده بود، یکی از نوشته هایش را خواند. سرانجام مهمان مدرسه رازی، «محمرضا باصر که مسئول پذیرش سپاه بود، صحبت های خوبی کرد. سخنانش به دل می نشست چون خودش اهل عمل بود. شنیده بودم که او هیچ روزی را به شب نمی رساند مگر این که به چند خانواده شهید سر زده و به مشکلاتشان رسیدگی کرده باشد. در پایان مراسم، جلوی دوربین تلویزیون به گردن ما گل انداختند و از آن روز، رزمندگان مدرسه بین همه بچه ها محبوب تر شدند.

محبت دو نفر از معلمان مدرسه بیش از همه بود. بچه های رزمنده مدرسه می دانستند که وقتی به آنها برسند، باید خاطره ای از جبهه برایشان بگویند. آنها چنان گوش می دادند و تک تک جمله ها را می گرفتند که گاهی از این که با این روحیه در شهر مانده بودند و دوری از جبهه را تحمل می کردند، تعجب می کردم. آقای «صمد بخت شکوهی» وآقای «منوچهر سمساری» به ما خیلی چیزها یاد داده بودند و رابطه ما با آنها فراتر از رابطه معلمی و شاگردی بود. یکی دو روز بعد از مراسم، یکی از بچه ها به سراغم آمد و گفت که آقای سمساری با من کار دارد. به کلاسش رفتم. مرا که دید، گفت: «حاضری امتحان حرفه و فن بدی؟»

وقتی من در جبهه بودم، بچه های کلاس امتحان داده بودند و من که قصد ادامه تحصیل در کنار جبهه را داشتم، همان جا نشستم و نوشتم. البته چون معلمم را دوست داشتم، درسش را هم خوب خوانده بودم. همان جا ورقه ام را تصحیح کرد و20 شدم. آقای سمساری رو به یکی از بچه ها که تک گرفته بود، کرد و گفت: «اینو ببین! چندماه بین توپ و تفنگ بوده و این نمرشه. اون وقت تو...» چند روز بعد دوباره صدایم کردند: « رضایی! یه آقایی اومده دفتر، با تو کار داره.»

تا کنار آن آقا برسم، همه جا فکرم رفت! وقتی دیدمش خیلی تعجب کردم؛ آقای «زلفی» معلم ابتدایی ام بود. از کلاس سوم تا پنجم، معلم ما بود و می دانستم که حالا در یک مدرسه راهنمایی، ریاضی تدریس می کند. وقتی شنیده بود در عملیات فتح المبین در جبهه بوده ام، سراغم آمده بود که بروم برای بچه های کلاسش حرف بزنم. شرمنده از لطف او قبول کردم و به کلاسش رفتم. بچه های کلاس اول راهنمایی، چنان به حرف هایم گوش می دادند که انگار دارند فیلم سینمایی جنگی می بینند. بعد از این دو ماجرا دریافتم که رزمنده بودن، مسئولیتی سنگین است.

فروردین داشت تمام می شد. زخم هایم خوب شده بود اما دلم با هیچ کاری آرام نمی شد و فکر رفتن از ذهنم بیرون نمی رفت.

می دانستم خانواده ام محال است قبول کنند. هنوز بیست روز از بازگشتنم نمی گذشت اما من برنامه سفر را چیده بودم!

وقتی شنیدم برادر تجلایی مسئول نیروهای اعزامی است، شادی ام صدچندان شد. در پادگان اعزام نیرو در خیابان حافظ سازماندهی شدیم. با همان شیوه بار نخست، با محمد قرارومدار گذاشته بودم.

سوار اتوبوس شدیم اما هنوز نگران بودم. با خود می گفتم: این دلهره به خاطر تجربه های بدی است که از اتوبوس دارم... به قطار که برسم، همه چیز تمام می شود اما در قطار هم نگرانی ام ادامه داشت. در این اعزام، عده نیروها بسیار زیاد بود. قطار که سوت کشید، در کوپه باز شد و برادرم عبدالله قاب در را پر کرد.

-سلام! گفتم و منظر ماندم به بقیه حرف هایم گوش کند اما او با لحن تندی گفت: « علیک السلام! کجا داری می ری مهدی؟! بیچاره ننه ت افتاده سکته کرده، اون وقت تو این طوری بی خبر داری می ری؟!»

دلم ریخت؛ برای همین بود این همه دلشوره! فکر کردم اگر برگردم و مادرم مرا ببیند، خوب می شود! شاید هم چیزی کم داشتم که به عملیات بیت المقدس نرسیدم. ساک بر دوش، از قطار پایین آمدیم. قطار رفت و من با عجله به سوی خانه حرکت کردم. در راه نه من چیزی پرسیدم و نه برادرم حرفی زد. در را باز کردم و با هول و عجله پرسیدم: « کو؟ ننه کجاست؟!»

-        خونه خاله اس! عصر برمی گرده.

-        کنار دیوار، روی زانو نشستم و بی خجالت گریه کردم: « حالا قطار به کجا رسیده است؟»

(برگرفته از کتاب لشکر خوبان)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عجب برادر نامرد و دروغ گویی داشته


آخرین ویرایش: - -

 

استمرار انقلاب عاشورا (تحلیلی پیرامون ولایت عهدی امام رضا علیه السلام)

چهارشنبه 11 دی 1392 06:51 ب.ظنویسنده : علی

 

متن پیام حضرت آیت اللَّه العظمی حاج سیّد علی خامنه ای (در كسوت ریاست جمهوری اسلامی ایران به كنگره علمی بین المللی امام علی بن موسی الرضا علیه آلاف التّحیۀ و الثناء 18 تا 22 مرداد ماه 1363 برابر با 11 تا 15 ذیقعده 1404 )

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم تشكیل كنگره علمی زندگی امام هشتم علیه السلام در جوار تربت پاك آن بزرگوار و همزمان با سالروز ولادت آن حضرت ، گام تازه ای در جهت روشنگری چهره تابناك ائمه معصومین علیهم السلام و آشنایی با زندگینامه پر حماسه و پر رنج آن پیشوایان عظیم الشأن است . باید اعتراف كنیم كه زندگی ائمه علیهم السلام به درستی شناخته نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت بار آنان حتی بر شیعیان پوشیده مانده است . علیرغم هزاران كتاب كوچك و بزرگ و قدیم و جدید درباره زندگی ائمه علیهم السلام امروز همچنان غباری از ابهام و اجمال ، بخش عظیمی از زندگی این بزرگوار را فرا گرفته و حیات سیاسی برجسته ترین چهره های خاندان نبوت كه دو قرن و نیم از حساسترین دورانهای تاریخ اسلام را در برمی گیرد ، با غرض ورزی یا بی اعتنایی و یا كج فهمی بسیاری از پژوهندگان و نویسندگان رو به رو شده است . این است كه ما از یك تاریخچه مدوّن و مضبوط درباره زندگی پرحادثه و پر ماجرای آن پیشوایان ، تهی دستیم . زندگی امام هشتم علیه السلام كه قریب بیست سال از این دوره تعیین كننده و مهم را فرا گرفته ، از جمله برجسته ترین بخش های آن است كه بجاست اگر درباره آن تأمّل و تحقیق لازم به كار رود . مهمترین چیزی كه در زندگی ائمه علیهم السلام به طور شایسته مورد توجّه قرار نگرفته ، عنصر «مبارزه حادّ سیاسی» است . از آغاز نیمه دوم قرن اول هجری كه خلافت اسلامی به طور آشكار با پیرایه های سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامی به حكومت جابرانه پادشاهی بدل گشت ، ائمه اهل بیت علیهم السلام مبارزه سیاسی خود را به شیوه ای متناسب با اوضاع و شرایط ، شدّت بخشیدند . این مبارزه بزرگترین هدفش تشكیل نظام اسلامی و تأسیس حكومتی بر پایه امامت بود . بیشك تبیین و تفسیر دین با دیدگاه خصوص اهل بیت وحی ، و رفع تحریف ها و كج فهمی ها از معارف اسلامی و احكام دینی نیز هدف مهمّی برای جهاد اهل بیت به حساب میآمد . امّا طبق قرائن حتمی ، جهاد اهل بیت به این هدف ها محدود نمیشد و بزرگترین هدف آن 

ادامه مطلب
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 دی 1392 08:37 ب.ظ

 

ناکثین

جمعه 15 آذر 1392 03:28 ب.ظنویسنده : علی

 

شاید جامعه ما از جهت اینکه دوران بعد از تشکیل و تثبیت حکومت اسلامی را می گذراند شبیه دوران حکومت امیرالمومنین باشد. و یکی از مهم ترین قسمت های زندگی امیرالمومنین علی علیه السلام جنگ های ایشان در مدت خلافتشان است. رسول خدا از آینده برای مولا خبر می دهد:

سَتُقاتِلُ بَعدیَ النّاکِثینَ وَ القاسِطینَ وَ المارِقینَ(شرح ابن ابی الحدیدج1) مقاتله خواهی کرد پس من با این سه گروه. مشخص می شود که هدف از جنگ های امیرالمومنین نابودی این سه گروه است. ممکن است جنگ هایی که جامعه ما با آن مواجه بود یا هست و یا خواهد بود از این سه نوع تعدی نکند هرچند که ما عینا متوجه اش نباشیم.این سه گروه خطرناک چه کسانی هستند؟ و چه ویژگی هایی دارند؟

ناکث یعنی شکننده ٔ عهد و پیمان. برهم زننده . گسلنده . (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة) (ناظم الاطباء)

ناکثین از لحاظ روحیه پول پرستان بودند، صاحان مطامع و طرفدار تبعیض. سخنان علی علیه السلام درباره عدل و مساوات بیشتر متوجه این جمعیت است.(شهیدمطهری)

ناکثین افرادی بودند که علی علیه اسلام را به عنوان حاکم قبول داشتند ولی عدل علی را نمی خواستند . یعنی علی بدون عدل را می خواستند . این دسته که در بدنه حکومت اسلامی رسوخ پیدا کرده بودند جزو افرادی بودند که یا از ابتدا فاسد بودند و فساد خود را پنهان کرده بودند و آشکار نمی ساختند و یا ابتدا سالم بودند و بعد از مدتی فاسد شده بودند . ناکثین طلحه و زبیر و عایشه بودند ، که هر کدام از عدل علی علیه السلام ناراضی بودند . طلحه و زبیر که از زمان عثمان ثروت زیادی اندوخته بودند ، هنگامی که علی علیه اسلام به حکومت رسید به نزد ایشان آمدند و تقاضای پست و مقام کردند ولی حضرت علی علیه اسلام اول با خاموش کردن شمع بیت المال و سپس با بیان اینکه (( شما بدانید که در امانتی که به من سپرده شده کسی را شریک نمی سازم الا کسی که به دین مداری و امانت داری وی خوشنود باشم )) آنها را آگاه ساختند که در دوران حکومت علی علیه السلام نمی توانید از راه نامشروع ثروت اندوزی کنید . پس از این قضیه ، طلحه الخیر و زبیر سیف الاسلام که زمانی صحابه پیغمبر بودند و بعد از ایشان کم کم دچار انحراف شده بودند به همراه عایشه فتنه جمل را بر پا کردند.

ادامه دارد...

جمله‌ى خوبى را این برادر عزیز اینجا گفتند. گفتند خانواده‌ها میگفتند اگر این رزمنده را ما از خانه بیرون نفرستیم، فردا دشمن دم در خانه مى‌آید، باید بجنگیم. این خیلى نكته‌ى مهمى است؛ این همان نكته‌اى است كه امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) فرمود: هر جماعتى كه در داخل خانه‌ى خودشان مورد تهاجم دشمن قرار بگیرند، غفلت كنند از این كه دشمن دارد مى‌آید، اینها شكست خواهند خورد، مغلوب خواهند شد. دشمن را از دور باید دید، از دور باید شناخت؛ این غفلتى بود كه آن روز آن كسانى كه باید میدیدند، ندیدند. در تهران هى گفته میشد و خبر میرسید كه در منطقه‌ى كرمانشاه، در منطقه‌ى ایلام - بیشتر در این مناطق - دشمن مشغول آرایش نظامى است. آنجا كه گفته میشد، سیاسیونى كه مسئول كار بودند، انكار میكردند؛ میگفتند نه، چنین خبرى نیست. تا وقتى تهران را بمباران كردند. در روز 31 شهریور 59 جنگ در واقع آغاز نشد - آن روز تهران بمباران شد - جنگ از پیش شروع شده بود. اگر مسئولانى كه آن روز در رأس كار بودند - همان كسانى كه بعد هم نشان دادند لیاقت اداره‌ى كشور را ندارند - میفهمیدند، تشخیص میدادند و آمادگى خود را بالا میبردند، نه خرمشهر آنجور میشد، نه قصرشیرین آنجور میشد، نه برخى از مناطق دیگر مرزى.

۱۳۹۰/۰۷/۲۱

بیانات حضرت آقا در جمع خانواده‌هاى شهدا و ایثارگران كرمانشاه

در دومین روز از سفر به استان كرمانشاه
آخرین ویرایش: - -

 

مرگ بر...

چهارشنبه 15 آبان 1392 01:49 ق.ظنویسنده : علی

 
.
.
.
مرگ بر ابولهب
مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد
مرگ بر
زاده زیاد
بگو بلند: بیش باد!
مرگ بر
قطعنامه های بستن فرات
قحط آب
مرگ بر
تیر مانده بر گلوی کودک رباب
مرگ بر
قتل خنده های روشن علیرضا
مرگ بر گلوله ای که خط کشید
روی خاطرات آرمیتا
یک کلام:
مرگ بر
آمریکا
محمد مهدی سیار

آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 آبان 1392 01:56 ق.ظ

 

تجربه مذاکره

جمعه 10 آبان 1392 06:47 ب.ظنویسنده : علی

 

آخرین ویرایش: جمعه 10 آبان 1392 06:51 ب.ظ

 

ما میگیم اوخشاما

چهارشنبه 1 آبان 1392 07:34 ب.ظنویسنده : علی

 


نگاهم افتاد به مادری که سال های پایانی عمرش را می گذراند.  از نوع راه رفتنش فهمیدم.خمیده نبود اما آهسته قدم برمی داشت. انگار باری بزرگ بر دوش دارد. چادرش مشکی و گل دار بود کفش های طبّی کوچکی پوشیده بود. احساس آرامشی بهم دست داد اما نمی دانم چرا این آرامش را در او نمی دیدم. ایستاد و...

همچنان ایستاده است، نزدیک شدم. فهمیدم فاتحه می خواند... غیرالمغضوب علیهم و لاالضالین. چندتا پله بود، بالای سکو رفت. خم شد اول 25 ساله را بوسید بعد 16ساله را. به گمانم به خاطر احترام به بزرگتره بود، منظورم قبر دو شهید است.بعد برای هرکدام فاتحه ای جداگانه خواند. نشسته برایشان نوحه خواند،ما میگیم اوخشاما.

کنارش ایستادم. کارش تمام شد. به من رو کرد و گفت این جمله ای که روی قبر نوشته را بخوان!

هرکس می خواهد مارا بشناسد داستان کربلا را بخواند اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد.

گفتم: مادر! فرزندت شهید شده؟ گفت: ای کاش قبری برایش بود.

سر درد و دلش باز شد؛ قبل از چند روز پیش آرزو می کردم زودتر به فرزندم ملحق بشم اما الان نه

چرا؟!

این روزها انگار بعضی ها با شعار  مرگ بر آمریکا مخالفت می کنند. می خواهم مقابلشان بایستم. تا نفس دارم شعار مرگ بر آمریکا سر خواهم داد. فقط این را می گویم اگر فرزندت در جنگ شهید میشد و آمریکایی ها قاتل فرزندت می شدند نمی گفتی مرگ بر آمریکا را حذف کنیم. چون این شعار شهداو امام شهدا بوده است.

همین

در میان این همه خبر در مورد حرف جنجالی اون آقا و جواب های کوبنده به ایشون فقط این رو پسندیدم

عید غدیر مبارک. مولا علی یارتان

آخرین ویرایش: جمعه 3 آبان 1392 02:06 ب.ظ

 

تنفر...

جمعه 19 مهر 1392 03:06 ق.ظنویسنده : علی

 

دید شما نسبت به لفظ تنفر چگونه است؟! طبیعتا کلمه ی خوبی نیست اما پر کاربرد است. دلیل اینکه این کلمه مورد پسند نیست این است: معناهایی نیکو ندارد. معانی این کلمه عبارت اند از: نفرت و انزجار و کراهت و رنجش طبیعت و رمیدگی و بی میلی و بیزاری و بیزاری نمودن.

وقتی از كسی عصبانی هستید یك حس قوی اما ناخوشایند در شما نسبت به فرد مقابل به وجود می آید كه بیشتر برای خودتان آزار دهنده است تا شخصی كه از او عصبانی هستید. اما ممكن است این عصبانیت با خوردن یك آب سرد و یا بی توجهی به این حس و سكوت از بین برود و در بعضی موارد به خیر و خوشی هم ختم شود اما گاهی اوقات شما از كسی آنقدر بدتان می آید كه تحمل نگاه كردن و حتی هم صحبتی با او را ندارید. در این مواقع یك حس دشمنی به سراغتان می آید كه بر آن اساس همه تلاشتان را برای سركوب كردن آن شخص به كار می گیرید، این حالت در میان روانشناسان تنفر نام دارد.

تنفر خوب و بد هم داریم. بر اساس قائده تولی و تبری یعنی دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا این بدست می آید که دشمنی و نفرت از دوستان خدا کار پسندیده ای نیست(تنفر بد) و بعکس دشمنی و نفرت از دشمنان خدا به مراتب بالاتر و نیکوتر هست(تنفرخوب) و یا عبارت معروف سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم تأیید کننده حرف ماست.

بیشتر می خواهم به نتایج نفرت بپردازم و یک مثالی بزنم و عرضم تمام.

وقتی نفرت به حد اعلا و سرریزی خود رسید نتیجه اش میسر می شود مثل فنری که ناگهان رها شود؛ انرژی ای مضاعف و عواقب خطرناکی دارد و باعث دگرگونی می شود.

شما انقلاب اسلامی سال 57 را در نظر بگیرید این انقلاب حاصل نفرت جامعه ما از حکومت چند صد ساله پادشاهی بود.نفرت از ظلم و بی عدالتی. این آزاد شدن فنر به صورت ناگهانی دودمان سلسله پادشاهی را بر باد داد.

این انقلاب باعث تحولات زیادی در در سطح آسیای غرب و البته کل جهان شد. توازن قدرت را برهم زد.اُبّهت دو قدرت را شکست. جهان را از دو قطبی بودن خارج کرد. البته الان هم سعی دارد آن یک قطب دیگر را نابود کند و میدانیم که تا الان نتوانسته به آرزویش برسد.

به راستی آرزوی اصلی این انقلاب چیست؟! بنده می گویم چیزی نیست جز ایجاد نفرت جهانی آن هم تا حد آتش فشانی اش نسبت به قدرت برتر جهان که امریکا باشد. دلیلش را می گویم:

به این آمار توجه کنید. براساس اعلام رسمی چند مؤسسه نظرسنجی آمریکا- از جمله گزارش پیو- در دوران جنگ سرد، تنفر از آمریکا در جهان که از تبلیغات کمونیستی و توسط رژیم‌های بلوک شرق تولید می‌شد، 25 درصد بود در حالی که بعد از انقلاب اسلامی ایران و در دهه‌های 1980 تا 2010 میانگین میزان تنفر از آمریکا در جهان به 80 درصد و در کشورهای خاورمیانه به 88 درصد رسیده است این به آن معناست که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی حداکثر یک رقیب معمولی بود در حالی که ایران با این میزان تولید نفرت از آمریکا قطعاً یک دشمن جدی برای آمریکایی‌ها به حساب می‌آید.

آموزه های دینی ما می گویند وقتی ظهور حجت محقق می شود که دنیا و مردمش واقعا احساس نیاز به یک حکومت عدله کنند و اگر در روایات به عنوان یک قاعده فرموده باشند که حق از باطل باید کاملا جدا شود، تفکیک حق و باطل و شفاف شدن مرزها یکی از مقدمات ظهور است و این را می توان به عنوان یک قاعده پذیرفت و برای آن روشنگری كرد، قیام به حق کند و مرزها را شفاف کند ومثلا اگر آمده باشد در قواعد ظهور که ظهور زمانی رخ خواهد داد که خلأ تئوریک در دنیا پدید آمده باشد، دیگر کسی مدعی نباشد که می‌تواند جهان را اداره کند، تئوری تجربه نشده ای وجود نداشته باشد، ظهور آن زمان رخ خواهد داد، دیگر آدم تکلیفش را با تئوری های دست ساز بشر می تواند روشن کند و در جهت بطلان آن ها و بیان بطلان آن ها عملا و نظرا با زبان و بیان خودش، فعالیت کند.

بنابراین باید جمهوری اسلامی تمام سعی خود را برای تمام کردن این راه یعنی ایجاد فضای تنفر از امریکا بنماید تا فنر این مردم متنفر رها شود و دگرگونی بزرگ حاصل بشود و دیگر کسی مدعی نباشد که می‌تواند جهان را اداره کند  البته تا الان تلاش بسیاری برای این امر مقدس انجام شده است مثلا:

در گزارش شورای روابط خارجی ذیل بند H قطعنامه ضد ایرانی 1737 درباره موضوعات زیادی بحث شده و بحث هسته‌ای ایران تنها جزء کوچکی از آن بوده است. در این گزارش می‌گوید ایران در حال افزایش توانایی‌های موشکی خود است،‌ به تقویت حزب‌الله می‌پردازد، با قاطعیت از اسد حمایت می‌کند،‌ سیاست ستیزه‌گرایانه خود را با روند صلح اعراب و اسرائیل ادامه می‌دهد، باعث نگرانی شدید عربستان شده، ‌موقعیت خود در عراق را با همکاری دولت نوری مالکی ارتقاء بخشیده است، در یمن به حمایت از جمعیت‌های انقلابی می‌پردازد، در بحرین از حقوق شیعیان دفاع می‌کند، خواستار تضعیف موقعیت غرب در افغانستان و پاکستان است و...

از سال 2000 به این طرف و بخصوص از 2005 به این طرف، قدرت جمهوری اسلامی در ابعاد مختلف به شکوفایی رسیده و درخت ایران تنومند شده است. ایران جنگ آمریکا- عراق را به نفع خود به پایان رساند. ایران دشمن منطقه‌ای خود را در جنگ 33 روزه زمین‌گیر کرد و متحد خود- حزب‌الله- را به یک قدرت اقلیمی - منطقه‌ای- تبدیل نمود. ایران پرونده فلسطین را از چنگ سازشکاران و دربار سلاطین عرب درآورد و به دست مجاهدان فلسطینی داد. شکل‌گیری ده‌ها گردان فلسطینی و دستیابی فلسطینی‌ها به انواع موشک‌ها بخشی از اقداماتی بود که ایران برای تقویت متحدان خود انجام داد. ایران در جریان انقلاب‌های اخیر عربی موفق شد ارتباط گسترده‌ای با طیف‌های مختلف اجتماعی و سیاسی کشورهای عربی برقرار نماید و متحدان خود را به سمت به دست گرفتن ابتکار عمل سوق دهد. اینکه امروز بعد از چند هزار سال بار دیگر ایران در سواحل مدیترانه حضور دارد موضوع کوچک و کمی نیست. آمریکایی‌ها می‌دانند آن قدرتی که به سواحل مدیترانه رسیده، به سواحل جنوبی شبه‌جزیره عربستان و دریای سرخ هم به آسانی می‌رسد

همه اینها نشانه ضعف طرف خضم ما است که موجب نفرت 80 درصدی جهان از این قدرت شده است و امیدواریم به نتیجه برسد.

اما اینجا من گله ای از سیاست جدید خارجی خودمان بکنم:

طرف های ایرانی باید با تمام و کمال دقت نظر داشته باشند تا احیانا با پای خود به دروازه خودی گل نزنند. البته این چندروز چند حرکت نابجا از طرف خودمان دیده ایم که...

باید دقت کنیم که مذاکرات ایران و آمریکا از این منظر اهمیت استراتژیک دارد چرا که اگر در نهایت به نفع ایران رقم بخورد آمریکایی‌ها باید بطور رسمی بپذیرند که دوران اقتدار آنان در بخش وسیعی از جهان به پایان رسیده است و نفرت جهانی دامن گیر آنهاست و اگر به نفع آمریکا تمام شود، بار بسیار سنگینی- یعنی نفرت در افکار عمومی با ضریب بالا و میانگین 80 درصد- از دوش مقامات و سیستم این کشور برداشته می‌شود و آمریکا می‌تواند با کمک آن قدرت رو به فروپاشی خود را بازسازی نماید.

والسلام.

رنگ سبز فرمودهای استاد پناهیان است

رنگ قهوه ای فرموده های سعد الله زارعی است


آخرین ویرایش: جمعه 19 مهر 1392 03:08 ق.ظ

 

بیا نگار آشنا

جمعه 12 مهر 1392 04:54 ب.ظنویسنده : علی

 

به دلم اول خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم!

مراجعه کردم به اعماق دلم. امشب به خاطر عشق و علاقه به چه کسی دست به لب تاپ ببرم و به خاطر او انگشت روی دکمه های کیبورد بذارم!؟

صدایی از دلم به گوش میرسید، به گمانم طوفانی در راه است. طوفانی که هرساله می آید ولی من مثل ماهی که داخل آب است و قدر آب را نمی داند قدر این طوفان را نمیدانم.

چندروز پیش رفته بودم هیئت، معمولا این مواقع هر ساله روضه وداع امام حسین با خانم زینب می خوانند. چرا؟؟؟ دلیلشو پرسیدم فقط گفتند: محرم نزدیک است.

دلم تنگ روضه های سنگین شب های محرم است. برای هیچ کس اینقدر دلتنگ نمیشوم حتی برای مادرم. دلم برای مولا حسین خیلی تنگ است. ای کاش...

سوگند به خدا در میان مشرق و مغرب عالم، پسر دختر پیغمبری غیر از من، نه در میان شما و نه در میان غیر شما نیست!

چه کسیست بتواند به خوبی از او بنویسد و بگوید جز خود ایشان؟! پس بهتر است بروم سر اصل مطلب:

ای مردم! گفتار مرا بشنوید! و شتاب نکنید تا آنچه حقّ شماست بر من از اندرز و موعظه، شمارا بدان پند دهم؛ و عذر خود را در حرکت از مکّه بسوی شما برای شما بیان کنم!

پس اگر از درِ انصاف درآئید و عذر مرا بپذیر که البته نیکبخت باشید! و دیگر راه مقاتله و جنگ با من بر روی شما بسته می گردد!

واگر عذر مرا نپذیرید و حجت مرا کافی ندانید، پس در آن هنگام رأی خود و شریکان خود را روی هم گرد آورده، تا اینکه کار شما و امر شما بر شما پوشیده نماند؛ و سپس بدون هیچ مهلتی به من بپردازید و کار خود را یکسره کنید! بدانید که صاحب اختیار و ولیّ من خداست که قرآن کریم را بفرستاد؛ و او زمام امور مردمان صالح را در دست دارد.(إرشاد مفید ص 253؛ نفس المهموم ص 144)

و برای من جائی معین و انتخاب شده است که باید پیکر من در آنجا بیفتد، و من باید به آنجا برسم. گویا من می بینم که بند بند مرا گرگان بیابان بین نَواویس و کربلا از هم جدا می سازند، و از من شکمبه های تهی خود را پر می کنند و انبانهای گرسنه خود را سرشار می نمایند.(لهوف ص 53 – کتاب نفس المهموم ص 100 – مقتل خوارزمی ج2 ص 5و6)

اینها را حسین علیه السلام به هنگام خروج از مکه فرموده است.

فرزدق می گوید: چون از درنگ در کوفه انصراف پیدا کرده، باز می گشتم، حسین علیه السلام مرا در راه دیدار کرد و گفت:

مردم همگی بردگان و بندگان مال دنیا هستند؛ و تلفظ به دینداری فقط کلام لغو و بی محتوائی است که بر سر زبانهایشان جاری است. پاسداری از دینشان فقط در محدوده ای است که در پرتو آن، معیشت های فراوان به دست آورند؛ و چون با غِربال امتحان و ابتلاء آزمایش شوند معلوم می شود که دینداران واقعی چه بسیار اندکند.(لمعات الحسین علامه محمدحسین حسینی طهرانی ص44)

حسین علیه السلام اصحاب خود و اصحاب حُرّ را در بیضَه مخاطب قرار داده:

جان من با جان های شماست! و اهل من با اهل شماست!(از نقطۀ نظر تعیّن و تشخّص زندگی، برای خود مزیّتی قائل نشدم، و در جاه و مال چیزی را به خود منحصر ننمودم! خودم و اهلم مانند شما و اهل شماست.) لیکن من اُسوه و الگو شما هستم(که باید از من پیروی کنید و مرا امام و مقتدای خود بدانید! و در دور بودن از زندگی متجمّلانه، و ترک تبذیر و اسراف، و دست نبردن به فیئ و غنیمت، به من تأسّی کنید!)

واگر این کار را نکنید، و عهد و پیمان خود را بشکنید، و بیعت را از ذمّه های خود بردارید؛ به جان خودم سوگند که این عمل از شما بدیع و تازه نیست!(تاریخ طبری طبع 1358 ج4 ص304)

چون اصحاب عُمَر بن سعد بر مرکب های خود سوار شده و آماده جنگ با حضرت سیدالشهدا علیه السلام شدند... در این حال خود ایشان بر ناقه خود سوار شد و آنها را دعوت به سکوت نمود:

...هلاکت و نابودی باد بر شما ای بنده های امت ها! و ای افراد کنار زده شده و دور شده از حزب ها و جمعیت ها! و ای پس زنندگان کتاب خدا! و ای تحریف کنندگان کلمات پروردگار! و ای طائفه گناه آفرین! و ای آب و دَمِ دهان شیطان! و ای خاموش کنندگان سنت های الهیّه!

آیا شما این جماعت را یار و یاوری می نمائید و مارا مخذول و تنها و منکوب می گذارید؟!(لهوف ص 86)

سوگند به خدا! چون ذلیلان دست ذلّت به شما ندهم! و مانند بردگان بار ظلم و ستم را به دوش نمی کشم!

ای بندگان خدا! من پناه می برم به پروردگار شما از اینکه مرا سنگباران کنید!... (مثیرالاحزان ابن نما ص 26 – إعلام الوری شیخ طبرسی ص621)

...از کثرت زخمها و جراحات وارده، ضعف برآن حضرت آنقدر شدید بود که ایستاد تا بیارامد؛ که مردی سنگ بر پیشانیش زد و خون بر صورتش جاری شد. و با لباس خود خواست تا خون را از دو چشمش پاک کند که مرد دیگری به تیر سه شعبه قلب مبارکش را هدف ساخت.

دست برد و تیر را از پشت خود خارج کرد؛ و خون مانند ناودان فَوَران می کرد...

در آن حالت های سخت و شدّت، چشمان خود را به آسمان بلند نمود، و در دعا به درگاه حضرت ربّ ذوالجلال عرض کرد:

« شکیبا هستم بر تقدیرات و بر فرمان جاری تو ای پروردگار من! معبودی جز تو نیست، ای پناه پناه آورندگان!»(مقتل مقرّم ص331)

از حضرت امام محمدباقر علیه السلام روایت است که اسب آن حضرت با صدای بلند شیهه می کشید، و پیشانی خود را به خون حضرت آلوده می نمود؛ و می بوئید؛ و می گفت:

الظلیمَةَ ! الظلیمَةَ ! مِن أُمّةٍ قَتَلَتِ ابنِ بنتِ نَبیِّها

فریاد رس ! فریاد رس ! از امتی که پسر دختر پیغمبر خود را کشتند.(مقتل مقرّم از مقتل خوارزمی ج2 ص 37)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بیا نگار آشنا، شب غمم سحر نما، مرا به نوکری خود، شها تو مفتخر نما، ای گل وفا حسین، معدن سخا حسین، می کشی مرا حسین، تجلّی ولایتی، سرشته با گل منی، تمام هستی ام تویی، تو صاحب دل منی، آیه ی محبتی، سوره ی ولایتی، یار حق نما حسین، می کشی مرا حسین، ز کودکی دلم شده، اسیر و مبتلای تو، خدا کند که جان دهم، به یاد کربلای تو، ذکر تو عبادتم، تشنه ی شهادتم، شاه کربلا حسین، می کشی مرا حسین، چه می شود ز باده ی، ولا دهی تو شهدی ام، مدد کنی صلا زنم، که من غلام مهدی ام، کو امام منتظر، یار غائب از نظر، چشمه ی بقا حسین، می کشی مرا حسین، بیا حرارتم بده، ز شعله ی محبتت، بیا و عادتم بده، به آتش ولایتت، نام تو بقای دل، ذکر تو نوای دل، یار دلربا حسین، می کشی مرا حسین، شرر اگر زبانه زد، به خیمه ی عزای تو، ز سوز دل صدا کنم، حسین شوم فدای تو، شعله سوزد از غمم، لاله ی محرمم، ذکر شعله ها حسین، می کشی مرا حسین.

دانلود فایل صوتی حاج منصور ارضی ( هشتم محرم ۱۳۸۳)


دانلود 1.84 مگابایت


آخرین ویرایش: - -

 

تعداد کل صفحات ( 6 ) 1 2 3 4 5 6