تبلیغات
كارگردان

شفق

پنجشنبه 30 بهمن 1393 08:49 ب.ظنویسنده : علی

 

متولد خوی؛ بیست و پنج روز گذشته از خرداد سال سی و دو. بچه‌ی محله‌ی "خیابان تبریز"، کوچه‌ی صابون‌چیلار؛ محمد فتح‌علی‌زاده‌ی قره‌شعبان. کسی که از کودکی محبت اهل بیت پیامبر با شیر مادر در جانش نشست و از وقتی قرآن خواندن آموخت، آیات جهاد و شهادت برایش دل‌نشین‌تر می‌نمود.
هنر، بذری بود نوپا که قدم به قدم با محمد بود و با او رشد کرد و به تجلی رسید. بچه که بود، با ذوقی که داشت، راش‌های مستعمل و سوخته‌ی سینما آسیا را جمع می‌کرد و با سوزن روی سیاهی نگاتیوها نقاشی‌هائی می‌کرد که وقتی پشت سرهم روی آپارات دست‌سازش می‌چرخیدند، کارتونی نمایش داده می‌شد که دالان تنگ و تاریک خانه‌شان را تبدیل می‌کرد به سینمائی کوچک و او با پول بلیط‌هائی که از بچه محل‌هایش می‌گرفت، می‌توانست شب عید کفش و لباس نو بخرد و پنهانی بدهدشان به فقیر و سائل و ندارها.
آدم پوشیدن لباس نو نبود. لباس‌های نوئی را که داشت می‌داد به فقرا. کفش و لباس کهنه می‌پوشید. می‌گفت «خیلی‌ها توی شهر ما هستند که لباس ندارند. چه برسد به لباس نو. تا وقتی توی شهر کسی باشد که وُسع خریدن لباس ندارد، من توی این لباس‌ها نمی‌توانم راحت باشم.»

مدام در تکاپو بود؛ زندگی‌اش روی چرخ ریاضت می‌چرخید. کوه می‌رفت. روزه می‌گرفت. روی زمین خالی می‌نشست و می خوابید. انگار که می دانست، آسودگیِ موج، نیستی اوست.
بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌اش وقتی رقم خورد که اسمش را توی روزنامه‌ی قبولی‌های کنکور دید و دید که از دانشگاه رشت قبول شده و رفت شمال تا مهندسی کشاورزی بخواند. آن‌جا هم درس خواند و هم توانست پیش استادی برود که علاوه بر فنِ زراعت و فلاحت، راهِ فلاح و رستگاری را هم یاد محمد بدهد. وقتی که برگشت، مدام پیِ آن بود که «زندگی توحیدی » بنا کند و برود سمت خدا و از هرچه غیر اوست دل بکَند و مؤثری جز او نداند و ذوب در یکتائی خدا شود.
فارغ‌التحصیلی‌اش خورد به انقلاب و روزهای سخت قبل از پیروزی. دیوارهای شهر، هر شب با کلیشه‌هائی که او از عکس امام می‌ساخت، نقاشی می‌شد و هر ظهر وقت تعطیلی مدرسه‌ها با چند نفر از دوستانش می‌رفتند بین دانش‌آموزها و با شعارهائی که می‌دادند بچه‌ها را به وجد و جوش و خروش می‌آوردند و این کار هر روزشان بود.
توانسته بود دستگاه پلی‌کپی یکی از هم‌این مدارس را ببرد توی هم‌آن تاریک‌خانه‌ای که سال‌ها قبل محل سینمایشان بود و هر شب تا صبح عکس و اعلامیه‌ی امام را چاپ و تکثیر کنند و چنان هنرمندانه که ساواک تا آخر هم نفهمد که این‌همه اعلامیه و عکس کی و کجا تکثیر می‌شوند.
انقلاب که پیروز شد، ریختند توی ساواک و همه‌ی اسناد باقی‌مانده را ضبط کردند. لابه‌لای اسناد، چشمش خورد به عکسی از مرحوم دکتر شریعتی که توی حیاط ساواک در خوی گرفته شده بود . عکس را برداشت. پشتش با خط زیبائی که داشت نوشت؛
«عکس معلم شهید، مجاهد اکبر، آقای دکتر علی شریعتی
این عکس در سال 1343 در حیاط ساواک شهرستان خوی گرفته شده است.
در سال 1357 موقعی که نهضت اسلامی پیروز شد، از پرونده‌های ساواک شهرستان خوی بدست آوردیم.»
انقلاب که پیروز شد، انگار آرزوی دیرینه‌اش برای دست‌گیری از نیازمندان برآورده شده باشد. شب و روزش توی روستاها می‌گذشت. در کمک به کشاورزان. در ساختن دیوار مدرسه‌ای در دیزج‌دیز. در فصل کاشت و هنگام داشت و وقت برداشت.
می‌رفت چله‌خانه. چله نگه می‌داشت. حتا سپرده بود شهید که شد، آن‌جا دفنش کنند.
محمد و رفقایش، جهاد را خیلی قبل‌تر از فرمان امام شروع کرده بودند. بعد از فرمان امام کار او و دوستانش منسجم‌تر شد. دیگر شب و روزشان را وقف ساختن و آباد کردن شهر کرده بودند. کنا آن گروه تئاترشان به راه بود و چند نوبت در هفته اجرا داشتند. در خوی. ارومیه. تبریز و جنوب استان و خیلی جاهای دیگر. با نمایش‌نامه‌هائی که محمد می نوشت و ماندگارترین اجرا مال نمایش «آب حیات ملت، خون شهیدان ماست!»
درگیری‌های کردستان، او را تا سردشت و سنندج و مبارزه با کومله و دکرات برد ولی وقتی جنگ شروع شد، روح ناآرام او فقط در اهواز و بین بچه‌های جنگ آرام می گرفت. برگه اعزامش را به نام «محمد شفق» گرفت و توی ورقه ثبت‌نام نوشت که کارگرم. شفق اسمی بود که آرزو داشت داشته باشد؛ "شین" را از شهید و "فا" را از فتح‌علیزاده و "قاف" را از قره‌شعبان گرفته بود و کنار هم شان گذاشته بود و «شفق» را ساخته بود. (شهید فتح‌علیزاده‌ی قره‌شعبان).
دیوار بلند مخابرات اهواز هنوز که هنوز است رد قلم‌موی هنرمندانه‌ی محمد را دارد که نقاشی زیبای انقلاب رویش کشیده شده است.
محمد زندگیش را بر اساس عقیده و جهاد ساخته بود و می‌دانست که امام شهیدش حضرت حسین بن علی (علیهما سلام) فرموده که: «زندگی چیزی جز عقیده و جهاد نیست.» و جهاد در فتح المبین و در گرماگرم آزادسازی خونین‌شهر و کم از یک ماه مانده به فتح خرم‌شهر به ثمر نشست و درست شبی که مادرش مهیای خواستگاری و عروسی برایش بود، خلعت شهادت پوشید و حجله نشین فردوس برین شد.
نوشته بود برایش سنگ قبر نگذارند. نوشته بود نشان قبرش یک حلبی کوچک باشد که یاد ماندگان بماند که هنوز توی شهر خیلی‌ها توی حلبی‌آبادها زندگی می‌کنند.
- - -
پی نوشت:
یکم. در قضیه‌ی دستگیری مرحوم دکتر شریعتی روایت های متفاوتی وجود دارد. عده ای می گویند دکتر در مرز بازرگان و هنگام خروج از کشور دستگیر شده و عده‌ای معتقدند دستگیری دکتر در مهمان‌پذیر مقابل سینما آسیای خوی اتفاق افتاده است. اما اصل ماجرای دستگیری و زندانی شدن ایشان در خوی محل تردید نیست.
دوم. متن حاضر، حاصل گفت‌وگوی نگارنده با جناب آقای حاج محمد سلیمانی، دوست و هم‌رزم شهید فتح‌علیزاده است


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی از سایت سریر209

آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 بهمن 1393 08:51 ب.ظ

 

عاشورای ظاهر و عاشورای باطن

شنبه 10 آبان 1393 11:19 ق.ظنویسنده : علی

 
همین فردا كه عاشورا باشد (و گفته‌اند البته كل یوم عاشورا) در فیفث اونیو Fifth Ave در قلبِ منهتنِ نیویورك پاكستانی‌ها دسته راه می‌اندازند و زنجیر می‌زنند. چنان مراسم پرشوری دارند كه نگو و نپرس. همه با لباس‌های بلندِ محلی و شلوارهای سپید. نه گمان ببری كه سنتِ تازه‌ای است‍؛ كه هر سال روزِ عاشورا همین برنامه هست. دسته راه می‌افتد و سینه می‌زند و ان-وای- پی-دی NYPD (New York Police Dep.) هم با اسب و تفنگ و كلی تشكیلات از این دسته مراقبت می‌كند.

می‌توان به قطع و یقین نوشت كه همین جماعت در مجالسِ خصوصی در نیویورك (مثلِ بعضی از مجالسِ ما) ... در مصیبتِ اباعبدالله اشك می‌ریزند. این یعنی ظاهرِ عاشورا.

همه‌ی این جماعت شهروندانِ مطیعی هستند برای دولتِ ایالاتِ متحده. سرِ سال به لطف یا به قهر، مالیات‌شان را به خزانه‌داری می‌پردازند و خزانه‌داری هم سرِ صبر سهمِ اسرائیل و تفنگ‌دارانِ عراق و حتا منافقانِ ما را سوا می‌كند و البته درصدی را نیزِ صرفِ عمرانِ كشورش می‌كند. همه‌ی این جماعت رجاء واثق دارند كه مالیات‌شان صرفِ عمران شود... همه‌ی این عزاداران كه امروز از سینه‌هاشان خون می‌چكد، فردا سرِ كار می‌روند و چرخِ ملتِ ملت‌ها را می‌چرخانند تا خونِ ملت‌ها را در شیشه كند...

این ظاهرِ عاشورا است... این ظاهر هیچ كسی را اندیش‌ناك نمی‌كند. برای همین است كه "نیویورك پلیس دپارتمنت" هم از آن حمایت می‌كند.

اگر نمی‌دانید بدانید: نمازِ جمعه‌ی اهلِ سنت در هر ایالتی برپا می‌شود و گوشتِ حلال، آسان یا سخت گیر می‌آید و سایتِ قرآن هم روی اینترنت زیاد است. از همه مهم‌تر چند سالی است كه پاكستانی‌ها و عرب‌های پول‌دار، رنگِ چراغِ نوكِ امپایر استیت را خریده‌اند و ماه‌رمضان‌ها، سبز رنگ، روشنش می‌كنند كه بعد از قضایای اذان گفتنِ آن ابنِ شیخكِ مایه‌دار بر فرازِكره‌ی ماه، بلندبالاترین دست‌آوردِ جهانِ اسلام است و به حول و قوه‌ی الهی كنارِ هر دیسكویی كه بایستی نورِ سبزِ این چراغ توی چشمت می‌زند. و چه دیده بود آن پیرمردِ روشن‌بین كه ده سال پایش را از دهِ جماران بیرون نگذاشت اما فهمید كه اسلام را بایستی به دو شعبه تقسیم كرد... شعبه‌ی ظاهر و شعبه‌ی باطن. حضرتش چیزِ دیگری می‌گفت، اسلامِ امریكایی و اسلامِ نابِ محمدی...

***

بم كه می‌رفتیم قرار گذاشتیم كه كم نیاوریم. گفتیم یل برویم و شل برگردیم اما یول برنگردیم. خدا توفیق داد و همه كار كردیم. از گچ گرفتن تا بیل زدن... برگشتنا با سی-صد و سی رفتیم كرمان و قرار شد از آن‌جا برگردیم به تهران. توی فرودگاه دنبالِ هواپیما بودیم كه ناگهان از داخلِ یك ایرباس صدامان زدند كه امدادگر كم داریم. سه تایی دویدیم. از پله‌ها بالا رفتیم. واردِ هواپیما كه شدیم ناخودآگاه ایستادیم. پساپس رفتیم. باوركردنی نبود. تمامِ صندلی‌های ردیفِ وسط و چپِ هواپیما را باز كرده بودند. با باندهای پانسمان طناب‌هایی نزدیك به سقف كشیده بودند. قفسه‌ها‌ی بارِ بالای صندلی‌ها را باز گذاشته بودند و این طناب‌ها را به كشی كه برای نگه‌داری چمدان‌ها در هر قفسه وجود دارد، گره زده بودند. باندهای پانسمان مثلِ خط‌خطی كردنِ كودكی بازی‌گوش فضای بالای هواپیما را پر كرده بودند. به هر باند چندین باندِ دیگر متصل بود و همین كه كمی نگاهت را پایین می‌آوردی متوجه سرم‌هایی می‌شدی كه به این باندها آویزان بود. صحنه‌ای غریب و باورنكردنی كه در هیچ سینمایی مشابهش را نشان نداده‌اند. صد و پنجاه مجروح روی كفِ بدونِ صندلیِ هواپیما دراز كشیده بودند و ناله می‌كردند...

از قطعِ نخاعی تا مجروحِ عادی. سرم‌ها آویزان بودند و با حركتِ هواپیما به سببِ اتصال‌شان به كشِ قفسه‌ی بار، در حركتی عجیب موزون نیم متر بالا و پایین می‌رفتند. وضعیتِ ناجوری بود. دو پزشكِ ایران‌ایر و پرستاری كه با آن‌ها هم‌كاری می‌كرد، ما را صدا كردند و نیامده یكی یك آمپول مسكن دست‌مان دادند كه در سرمِ آن‌هایی كه زیاد فریاد می‌كشیدند، تزریق كنیم. هواپیما از روی زمین بلند شد. ایرباسِ آ-300 ششصد كه مخصوصِ پروازهای خارجی بود، با خدمه‌ی مرتب كه سال‌های سال آموزش دیده بودند تا سینیِ فنجانِ قهوه را چه‌گونه بایستی یك‌دستی تعارف كرد...

سرمهمان‌دار كامل‌مردی بود. همان ابتدای كار دكمه‌ی یقه‌اش را باز كرد و اسامیِ ما را پرسید. بعد فریاد كشید:
- هادی! سرمِ فیزیولوژی را پرت می‌كنم، روی هوا بگیر...
و راست می‌گفت، تكان‌های هواپیما اجازه نمی‌داد كه به راحتی از بینِ مجروحان عبور كنیم. هر لحظه امكان داشت بیافتیم روی مجروحان. با هر تكانِ هواپیما یكی داد می‌كشید و یكی نعره می‌زد...
وظیفه‌ی ما تعویضِ سرم‌هایی بود كه خالی می‌شدند و هواگیری از سرم‌هایی كه به دلیلِ تكان‌های هواپیما و وضعیتِ خوابیدنِ مجروحان، قطع می‌شدند. خدمه‌ی پرواز با نگاهی حسرت‌بار به هواپیماشان نگاه می‌كردند كه به چه روزی افتاده بود. قوطی‌های خالیِ سرم، پانسمان‌های خون‌آلود، سرنگ‌های مصرف شده... خدمه چیزی را می‌دیدند كه در هیچ استانداردی نمی‌گنجید. هواپیماهای حملِ مجروح در دنیا كلی ملزومات دارند... آرام آرام خدمه هم شروع كرده بودند به كمك كردن.
- آقا مهدی! این مریض خیلی ناله می‌كند...
و شاید صدها برابرِ طولِ این دالانِ دراز را پیمودیم تا دو پزشك بتوانند به راحتی به همه‌ی بیماران رسیده‌گی كنند. سرمهمان‌دار سرِ یكی از دخترخانم‌ها داد كشید:
- چرا بی‌كاری؟ لااقل برو با یكی از این دختربچه‌ها حرف بزن، شاید بتوانی آرامش كنی... این كار كه از دستت بر می‌آید.
همه می‌دویدیم و كار می‌كردیم. یكی دو نفر خیلی بدحال بودند. یكی مشكلِ تنفسی داشت كه مجبور شدیم از مخزنِ اكسیژنِ اضطراریِ داخلِ هواپیما برایش ماسك بزنیم. همان ماسك‌هایی كه خدمه همیشه اولِ پرواز نحوه‌ی استفاده‌اش را آموزش می‌دادند و حالا همه گاوگیجه گرفته بودند كه چه‌گونه راه می‌افتد!

نمی‌دانم چه‌قدر وقت گذشته بود. هواپیما چرخ‌هایش را باز كرد و آماده شد برای نشستن. باز هم مشغول بودیم. ثانیه‌های آخر، سرمهمان‌دار داد كشید كه اقلا جایی را محكم نگه دارید كه نیافتید... هواپیما نشست. تازه فهمیدیم كه به اصفهان رسیده‌ایم و مانده بودیم حالا چه‌جور نصفِ شب برگردیم تهران!

مجروحان را پیاده كردیم. با مقواهای كارتنِ سرم برای قطعِ نخاعی‌ها و آن‌هایی كه كمر و لگن‌شان آسیب دیده بود، بك‌برد درست كردیم و...
آرام آرام هواپیما تبدیل شد به یك سالنِ خالی... مهمان‌دار به ما گفت كه می‌رویم به تهران، شما هم هم‌سفرید با ما. نشستیم كفِ سالنِ هواپیمای ایرباس. با دو پزشك و خانمِ پرستار و خدمه... همه خسته بودند. لباس‌های جینِ ما و روپوش‌های سفیدِ پزشك‌ها، خیسِ خون و عرق بود، نمی‌دانم چرا. اما یادِ دورِ هم نشستن بچه‌های هیات خدمت‌گزاران افتاده بودم. آخرِ شب‌هایی كه دعاخوان و آش‌پز و میان‌دار و سینه‌زن و شاعر دورِ هم می‌نشستیم و در دل‌مان به خونِ خدا می‌گفتیم و لاجعله الله آخر العهد منی لزیارتكم... هواپیما روی باند سرعت گرفت، كاپیتان با لحنی غیرمتعارف، به عوضِ آرزو برای دیدار در پروازهای بعدیِ هما، گفت:
- همه‌گی خسته نباشید، هیچ‌كسی به فكر ما نبود. بعد از این كه خودتان چای خوردید برای ما هم بیاورید...
یكی از خانم‌های مهمان‌دار بلند شد. اما سرمهمان‌دار جلوش را گرفت. رفت و برای همه چای آورد. توی یك سینی بزرگ. نه با قوری و دنگ و فنگ‌های مرسوم... تلوتلوخوران سینی را جلو آورد و گذاشت بینِ ما كه روی زمین نشسته بودیم. به جای بفرمایید و هی‌یر یو آر گفت:
- اجرِ همه‌تان با امام حسین!
دریافتم كه كل یوم عاشورا و كل ارض كربلا یعنی چه. حتی اگر یوم شب باشد و ارض، ارتفاعِ سی هزار پایی..
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از کتاب سرلوحه ها رضا امیرخانی

آخرین ویرایش: شنبه 10 آبان 1393 11:21 ق.ظ

 

یا علی! زمانه تیر حرمله ست

شنبه 10 آبان 1393 11:00 ق.ظنویسنده : علی

 
ای تفو بر آن جماعت پلید
کز تبار خدعه اند و خنجرند


آن جماعتی که ظهر کربلا
غیر چشم و گوش و سر نمی برند


نام شان مگوی و ریشه شان مبین
از تبار و اصله ی بز گرند


مسلم است و کوچه های نانجیب
دشت ها پر از حسین بی سرند


داعشان شمرزاده ای که جز
آبروی عشق را نمی برند


خطبه غدیر را گذاشتند
زود باوران دیر باورند


با حدیث منزلت چه کارشان
پی به غربت علی نمی برند


یا علی! زمانه تیر حرمله ست
تیرها پی گلوی اصغرند


تیرها پی نگاه قاسم اند
تیرها پی نگاه اکبرند


از حرا بگیر تا شب وفات
چشم کو که بر غم تو بنگرند


راه ها به راه راه می رسند
راه ها چقدر گریه آورند


آخرین ویرایش: شنبه 10 آبان 1393 11:01 ق.ظ

 

بگویید روضه حضرت قاسم نخوانند

جمعه 9 آبان 1393 01:18 ب.ظنویسنده : علی

 

مرحمت گفت: « آقا جان! من از اردبیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم»

رئیس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خورده بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم، چه خواهشی؟»

-        آقا! خواهش می کنم به این آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم علیه السلام نخوانند!

-        چرا پسرم؟!

مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: « آقاجان! حضرت قاسم علیه السلام 13 ساله بود که امام حسین علیه السلام به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد.

من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم . هرچه التماسش کردم می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم.

اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم علیه السلام را چرا می خوانند؟»

 

خاطره ای از شهید فهمیده آذربایجان شهید مرحمت بالازاده


آخرین ویرایش: جمعه 9 آبان 1393 02:11 ب.ظ

 

شروع کرد به خندیدن...

جمعه 2 آبان 1393 03:56 ب.ظنویسنده : علی

 

در یک مورد ما می‏بینیم که امام حسین(علیه‏السلام) مسائل دنیایی را مطرح می‏کند. در یک مورد، این را در تاریخ می‏نویسند که امام حسین(علیه‏السلام) در کربلا به عمرسعد پیغام فرستاد که من می‏خواهم با تو حرف بزنم؛ امشب به میانه اردوگاه من و خودت بیا تا با هم ملاقات کنیم. «أَرْسَلَ الْحُسَیْنُ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ أَنِّی أُرِیدُ أَنْ أُكَلِّمَكَ فَالْقَنِی اللَّیْلَةَ بَیْنَ عَسْكَرِی وَ عَسْكَرِكَ فَخَرَجَ إِلَیْهِ ابْنُ سَعْدٍ فِی عِشْرِینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ الْحُسَیْنُ فِی مِثْلِ ذَلِكَ»؛ عمر سعد با بیست سوار آمد، حسین(علیه‏السلام) هم مثل او با بیست سوار آمد. این دو نفر با همدیگر ملاقات کردند. «فَلَمَّا الْتَقَیَا أَمَرَ الْحُسَیْنُ أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ»؛ حضرت رو کردند به آن بیست نفری که با ایشان آمده بودند، گفتند شما کناره بگیرید؛ «وَ بَقِیَ مَعَهُ أَخُوهُ الْعَبَّاسُ وَ ابْنُهُ عَلِیٌّ الْأَكْبَرُ»؛ فقط برداراش ابوالفضل و علی‏اکبر(علیهما‏السلام) در کنار حضرت باقی ماندند. «وَ أَمَرَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ أَصْحَابَهُ فَتَنَحَّوْا عَنْهُ وَ بَقِیَ مَعَهُ ابْنُهُ حَفْصٌ وَ غُلَامٌ لَهُ»؛ عمرسعد هم همین کار را کرد و به اصحابش گفت شما بروید کنار و با او هم فقط پسرش که حفص نام داشت با غلامش باقی ماندند.

حالا حرف‏ها را گوش کنید: «فَقَالَ لَهُ الْحُسَیْنُ وَیْلَكَ یَا ابْنَ سَعْدٍ أَ مَا تَتَّقِی اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ مَعَادُكَ أَ تُقَاتِلُنِی وَ أَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ»؛ حضرت فرمود وای بر تو ای پسر سعد، آیا از خدایی که بازگشت تو به سوی او است نمی‏ترسی؟ آیا می‏خواهی با من بجنگی، در حالی که می‏دانی من فرزند پیغمبر خدا هستم؟ «ذَرْ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ وَ كُنْ مَعِی فَإِنَّهُ أَقْرَبُ لَكَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى»؛ اینها را رهایشان کن و با من باش؛ چون من تو را به خدا نزدیک‏ می‏کنم. «فَقَالَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ أَخَافُ أَنْ یُهْدَمَ دَارِی»؛ عمرسعد به امام حسین گفت یا أباعبدالله، می‏ترسم خانه‏ام را خراب کنند. «فَقَالَ الْحُسَیْنُ أَنَا أَبْنِیهَا لَكَ»؛ حسین(علیه‏السلام) رو کرد به او و فرمود اگر خانه‏ات را خراب کردند، من آن را برای تو می‏سازم. «فَقَالَ أَخَافُ أَنْ تُؤْخَذَ ضَیْعَتِی»؛ عمرسعد گفت می‏ترسم املاکم را از من بگیرند؛ «فَقَالَ الْحُسَیْنُ أَنَا أُخْلِفُ عَلَیْكَ خَیْراً مِنْهَا مِنْ مَالِی بِالْحِجَازِ»؛ حسین(علیه‏السلام) به او فرمود من از املاکم را در حجاز، املاکی بهتر از آنچه در اینجا داری به تو می‏دهم. «ثُمَّ سَكَتَ وَ لَمْ یُجِبْهُ إِلَى شَیْ‏ءٍ»؛ تمام شد، عمرسعد دیگر جوابی نداشت که بدهد. حضرت محکومش کرد. در روایت دارد امام حسین(علیه‏السلام) برگشت. «فَانْصَرَفَ عَنْهُ الْحُسَیْنُ وَ هُوَ یَقُولُ مَا لَكَ ذَبَحَكَ اللَّهُ عَلَى فِرَاشِكَ عَاجِلًا وَ لَا غَفَرَ لَكَ یَوْمَ حَشْرِكَ فَوَ اللَّهِ إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ لَا تَأْكُلَ مِنْ بُرِّ الْعِرَاقِ إِلَّا یَسِیراً».[1] حضرت نفرینش کرد که تو را در بسترت بکشند و از گندم عراق جز اندکی نخوری.

خوب دقت کنید، من که اینها را خواندم، علّت داشت؛ جهتش این است که یک‏وقت یک فرد بی‏اطلاعی نیاید بگوید که نه، امام حسین هم «تطمیع» کرد! نخیر، این‏طور نبود؛ بلکه امام حسین(علیه‏السلام) خواست عمرسعد را خلع سلاح کند؛ حضرت می‏خواست او را قطع عذر کند؛ حضرت به دنبال این بود که حجّت را بر او تمام کند. مسأله این بود؛ نمی‏خواست او را تطمیع کند. نمی‏خواست بگوید به تو پول می‏دهم بیا طرفدار من شو و پشت سر من بگو زنده ‏باد. امام حسین(علیه‏السلام) دنبال این چیزها نبود؛ اینها اهل این کارها نبودند که بخواهند برای خودشان از راه تطمیع و تهدید و تحمیق حامی درست کنند؛ اصلاً و ابداً دنبال این حرف‏ها نبود امام حسین(علیه‏السلام).

رجال الهی که دنبال این هستند که حکومت الهی را بر جامعه مسلمین حاکم کنند، اینها هیچ‏گاه از این وسایل و ابزار و اهرم‏های کسانی که خودخواهند و بر طبق هواهای نفسانی‏شان عمل می‏کنند و به دنبال حکومت و استمرار آن هستند، هیچ‏گاه از این ابزارها استفاده نمی‏کنند. رجال الهی از این ابزارهای شیطانی استفاده نمی‏کنند؛ بلکه قضیه عکس است. حالا هم به عنوان شاهد این مطلب، همین نکته را عرض می‏کنم.

شما این را شنیده‏اید دیگر، که روز عاشورا امام حسین(علیه‏السلام) ایستاده بود و اصحاب یکی‏یکی می‏رفتند و شهید می‏شدند. در این میان دارد «جُوْن» غلام حضرت است که آمد و اجازه خواست که به میدان برود؛ حسین(علیه‏السلام) چه جواب داد؟! فرمود: «أنتَ فِی إذنٍ مِنِّی»؛ یعنی تو مرخصی و  من به تو اجازه دادم که از این مهلکه بروی. یعنی حضرت نه تنها تطمیعش نکرد، بلکه درست عکس آن عمل کرد و فرمود دنیایت را برای ما به خطر نینداز؛ تو در خوشی با ما بودی، حالا خودت را به بلای ما مبتلا نکن. این رجل الهی است. نه فقط فریب نمی‏دهد، بلکه اصلاً عکس عمل می‏کند و می‏فرماید خودت را مبتلا به بلای ما نکن؛ برو.

می‏دانی جُوْن چه کار کرد؟ «فَوَقَعَ جُوْن عَلَی قَدَمَی أبی عَبدالله»؛ خودش را انداخت رو دو پای حسین(علیه‏السلام) و گفت: در خوشی با شما باشم، در ناخوشی شما را تنها بگذارم؟! کجا بروم؟! «وَ اللهِ أنَّ حَسَبِی لَلَئِیمٌ»؛ قبول دارم که من از نظر شخصیت خانوادگی، شخصیتی ندارم. «وَ لَونِی لَأَسوَدُ»؛ چهره‏ام هم سیاه است؛ بدبو هم هستم. امّا بیا منّت بگذار بر من به بهشت؛ بگذار من هم بهشتی شوم.... یا حسین ما هم رو سیاهیم؛ به ما هم یک نظری کن....
بعد رو کرد به حسین(علیه‏السلام) گفت:
«لَا وَ اللهِ لَا أُفَارِقُكُم حَتَّى یَختَلِطَ هَذَا الدَّمُ الأَسوَدُ مَعَ دِمَائِكُم».[2] به خدا دست از تو برنمی‏دارم، تا این خون سیاهم را با خون‏های شما مخلوط کنم...

نوشته‏اند: «فَأَذِنَ لَهُ الحُسَینُ»؛ حسین‏(علیه‏السلام) به او اجازه داد و جُوْن رفت... فقط آخر کار را ببین که حسین‏(علیه‏السلام) چگونه می‏آید و چگونه لطف می‏کند. جُوْن اصحاب را دیده بود که وقتی شهید می‏شوند، در آخرین لحظات حضرت را صدا می‏زنند و می‏گویند «یا أباعبدالله»؛ امّا مگر او این اجازه را به خودش می‏داد که یک چنین حرفی بزند و مولایش را صدا کند. امّا یک‏وقت متوجه شد، دید صورتی بر صورتش قرار گرفته و کسی سرش را به دامن گرفته است. چشم‏هایش را باز کرد؛ وقتی چهره نورانی حسین‏(علیه‏السلام) را دید، «فَتَبَسَّمَ الجُوْنُ»... شروع کرد به خندیدن...

 


[1]. بحارالأنوار     44     387

[2]. بحارالأنوار     45    22 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برداشت از سخنان حاج آقا مجتبی تهرانی رحمه الله


آخرین ویرایش: جمعه 2 آبان 1393 04:00 ب.ظ

 

پاسخ به سوالات شرعی مخاطبان درباره احکام عزاداری

پنجشنبه 1 آبان 1393 04:28 ب.ظنویسنده : علی

 

آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 آبان 1393 04:29 ب.ظ

 

روحش شاد

پنجشنبه 1 آبان 1393 04:14 ب.ظنویسنده : علی

 



شادی روح آیت الله مهدوی کنی
فاتحه و صلوات


آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 آبان 1393 04:20 ب.ظ

 

غدیر

یکشنبه 20 مهر 1393 07:01 ب.ظنویسنده : علی

 

بعضی وقت ها صحنه ای رو می بینم و یا چیزی رو می شنوم، اونقدر لذت بخشه که آرزو می کنم ای کاش فلان رفیقم هم اینجا بود. یعنی حضور یه دوست لذت اون صحنه رو چندبرابر میکنه. اما بعضی چیزها هستند که وقتی درکش می کنم آرزو می کنم ای کاش تک تک افراد کره زمین حتی همه بچه های تازه به دنیا اومده اونو می دیدند و درکش می کردند. نمی دونم از خاصیت اون صحنه هست که حس انسان دوستی بنده رو افزایش می ده یا یه چیز دیگه است.

وقتی به مناسبت عید غدیر یکی از اساتید سفارش مطالعه خطبه غدیر رو برام کرد، فرازهایی از خطبه رو که می دیدم دعا می کردم ای کاش همه، این خطبه رو می خواندن. همه باید بدانند که رسول خدا به جبرئیل فرمود از خداوند متعال بخواه مرا از این ماموریت باز دارد:

پروردگارم آیه ای بر من نازل فرموده که: «همانا ولی، صاحب اختیار و سرپرست شما، خدا و پیامبر او و مومنانی هستند که نماز به پا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند.» و هر آینه علی بن ابی طالب نماز به پا داشته و در رکوع زکات پرداخته و پیوسته خداخواه است.

و من از جبرئیل درخواست کردم که از خداوند سلام اجازه کند و مرا از این مأموریت معاف فرماید. زیرا کمی پرهیزگاران و فزونی منافقان و دسیسه ی ملامت گران و مکر مسخره کنندگان اسلام را می دانم؛ همانان که خداوند در کتاب خود در وصفشان فرموده: «به زبان آن را می گویند که در دل هایشان نیست و آن را اندک و آسان می شمارند حال آن که نزد خداوند بس بزرگ است»

و نیز از آن روی که منافقان بارها مرا آزار رسانیده تا بدانجا که مرا اُذُن [سخن شنو و زودباور ]نامیده اند، به خاطر همراهی افزون علی با من و رویکرد من به او و تمایل و پذیرش او از من، تا بدانجا که خداوند در این موضوع آیه ای فرو فرستاده: « و از آنانند کسانی که پیامبر خدا را می آزارند و می گویند: او سخن شنو و زودباور است. بگو: آری سخن شنو است. - بر علیه آنان که گمان می کنند او تنها سخن می شنود - لیکن به خیر شماست، او (پیامبر صلی الله علیه و آله) به خدا ایمان دارد و مؤمنان را تصدیق می کند و راستگو می انگارد»

و اگر می خواستم نام گویندگان چنین سخنی را بر زبان آورم و یا به آنان اشارت کنم و یا مردمان را به سویشان هدایت کنم [که آنان را شناسایی کنند] می توانستم. لیکن سوگند به خدا در کارشان کرامت نموده لب فروبستم. با این حال خداوند از من خشنود نخواهد گشت مگر این که آن چه در حق علی عیه السّلام فرو فرستاده به گوش شما برسانم. سپس پیامبر صلّی الله علیه و آله چنین خواند: «ای پیامبر ما! آن چه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده - در حقّ علی - ابلاغ کن؛ وگرنه کار رسالتش را انجام نداده ای. و البته خداوند تو را از آسیب مردمان نگاه می دارد.»

.

.

.

و پیامبر خدا سه روز منتظر ماند تا همه با علی علیه السلام بیعت کنند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متن کامل خطبه غدیر
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 مهر 1393 07:03 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 8 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...